چشم هایم را می بندم

ادبیات سینما

چشم هایم را می بندم

ادبیات سینما

برو ای یار که تَرک تو ستمگر کردم /شهریار/

برو ای یار که تَرک تو ستمگر کردم 
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم

شهریار


یادتون رفته لبخند چه جوریه؟ فیلم blowup1966

"از شما خواستم لبخند بزنید! موضوع چیه؟ یادتون رفته لبخند چه جوریه؟ 

(دیالوگی از فیلمblowup-1966)
پ.ن: این فیلم را با موسیقی فیلم یک پیامبر(A Prophet) تو ذهنم میکس کردم به نظرم خوب شد.امیدوارم آنتونیونی هم ناراحت نشه./ م ح س ن /

راستی لذت تنها بودن را چشیده‌ای / کافکا/

«راستی لذت تنها بودن را چشیده‌ای، قدم زدنِ تنها، دراز کشیدنِ تنها توی آفتاب؟
چه لذتِ بزرگی است برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر! منظورم را می‌فهمی!
آیا ت
ا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زده‌ای؟
قابلیتِ لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زیادی فلاکتِ گذشته و نیز لذت‌های گذشته دارد.
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زورِ شرایط بود نه به انتخاب خودم امّا حالا، با شتاب به طرفِ تنهایی می‌روم، همان‌طور که رودخانه‌ها با شتاب به سویِ دریا سرازیر می‌شوند.»

از نامه‌های کافکا به فلیسه

فیلم The Passenger 1975

زن: میتونم یک سوال ازت بپرسم؟
دیوید لاک: باشه فقط یک دونه
زن: از چی داری فرار میکنی؟
دیوید لاک: پشتت رو بکن به من و نگاه کن!...

The Passenger 1975
Director: Michelangelo Antonioni

به درون خویش تبعید شدیم(استاد شفیعی کدکنی)

عمری پی آرایش خورشید شدیم
آمد ظلمات شب و نومید شدیم
دشوارترن شکنجه این بود که ما
یک یک به درون خویش تبعید شدیم
(استاد شفیعی کدکنی)



فیلم Jules and Jim 1962

در یک هتل شوم بدون هیچ حرفی
آنها کنار یکدیگر بودند 
شاید یک بار و برای همیشه
همه چیز بین آنها تمام شده بود
مثل مراسم تشییع جنازه بود 
انگار که آنها قبلا مرده بودند


Jules and Jim 1962

François Truffaut

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن-سجاد سامانی

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کسِ دیگری بزن



پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانه ی من هم سری بزن



ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن



درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن



شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن...



سجاد سامانی

 

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن /سجاد سامانی/

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کسِ دیگری بزن



پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانه ی من هم سری بزن



ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن



درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن



شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن...



سجاد سامانی

 

اینگمار برگمان از روش فیلمسازی هیچکاک می گوید

در شغل من از نظر فیزیکی چابک نبودن، شکنجه است. کشیدن یک هیکل گنده همراه خود به این‌ طرف و آن طرف، از نظر فیزیکی به صورت وحشتناکی ناخوشایند است. 

اغلب فکر می‌کنم چطور هیچکاک این مساله را تحمل می‌کند. بیشتر محدودیت‌های هیچکاک و البته استادی‌اش در آنها را باید در آن جثه سنگین جستجو کرد. روش دائمی کار کردنش در استودیو، دوربین ایستا، عدم تحرک، این را برای خودش به صورت یک سیستم تثبیت کرده است، استفاده از نماهای طولانی که مجبور نیست به خود زحمت هیچ حرکتی را بدهد.

فاضل نظری

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم


به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...