برو ای یار که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
شهریار

"از شما خواستم لبخند بزنید! موضوع چیه؟ یادتون رفته لبخند چه جوریه؟
(دیالوگی از فیلمblowup-1966)«راستی لذت تنها بودن را چشیدهای، قدم زدنِ تنها، دراز کشیدنِ تنها توی آفتاب؟
چه لذتِ بزرگی است برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر! منظورم را میفهمی!
آیا تا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زدهای؟
قابلیتِ لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زیادی فلاکتِ گذشته و نیز لذتهای گذشته دارد.
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زورِ شرایط بود نه به انتخاب خودم امّا حالا، با شتاب به طرفِ تنهایی میروم، همانطور که رودخانهها با شتاب به سویِ دریا سرازیر میشوند.»
از نامههای کافکا به فلیسه
زن: میتونم یک سوال ازت بپرسم؟
دیوید لاک: باشه فقط یک دونه
زن: از چی داری فرار میکنی؟
دیوید لاک: پشتت رو بکن به من و نگاه کن!...
The Passenger 1975
Director: Michelangelo Antonioni
عمری پی آرایش خورشید شدیم
آمد ظلمات شب و نومید شدیم
دشوارترن شکنجه این بود که ما
یک یک به درون خویش تبعید شدیم
(استاد شفیعی کدکنی)
در یک هتل شوم بدون هیچ حرفی
آنها کنار یکدیگر بودند
شاید یک بار و برای همیشه
همه چیز بین آنها تمام شده بود
مثل مراسم تشییع جنازه بود
انگار که آنها قبلا مرده بودند
Jules and Jim 1962

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کسِ دیگری بزن
پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه ی من هم سری بزن
ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن
سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن
درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن
شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم
ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن...
سجاد سامانی
باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کسِ دیگری بزن
پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه ی من هم سری بزن
ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن
سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن
درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن
شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم
ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن...
سجاد سامانی
در شغل من از نظر فیزیکی چابک نبودن، شکنجه است. کشیدن یک هیکل گنده همراه خود به این طرف و آن طرف، از نظر فیزیکی به صورت وحشتناکی ناخوشایند است.
اغلب فکر میکنم چطور هیچکاک این مساله را تحمل میکند. بیشتر محدودیتهای هیچکاک و البته استادیاش در آنها را باید در آن جثه سنگین جستجو کرد. روش دائمی کار کردنش در استودیو، دوربین ایستا، عدم تحرک، این را برای خودش به صورت یک سیستم تثبیت کرده است، استفاده از نماهای طولانی که مجبور نیست به خود زحمت هیچ حرکتی را بدهد.
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...